عوامل اصلی شخصیت

روانشناسان در بحث شخصیت، بیش از هرچیز به تفاوت های فردی توجه دارند یعنی ویژگی هایی که یک فرد را از افراد دیگر متمایز می کند. روانشناسان در مورد تعریف دقیق شخصیت اتفاق نظر ندارند با این حال هلیگارد شخصیت را الگوهای معینی از رفتار و شیوه های تفکر می داند که نحوه سازگاری شخص را با محیط تعیین می کنند.

در سه ربع اول قرن حاضر درباره شخصیت نظریه‌های متعدد و گوناگون آورده شده است و تعاریف مختلفی برای آن ارائه شده است که ناشی از گوناگونی این نظریه‌هاست که صاحبانشان نظرات متفاوتی از چگونگی تشکیل و تحول شخصیت و مفاهیم انگیزشی رفتار آدمی دارند.

پژوهشگران پنج بعد اساسی برای شخصیت هر انسان در نظر می‌گیرند. مدارک و شواهد بسیاری برای درستی این نظریه ظرف 50 سال گذشته ارائه شده است. پژوهش در این زمینه ابتدا توسط  فیسک (1949) آغاز شد و سپس از طریق پژوهشگران دیگری چون نورمن (1967)، اسمیت (1967)، گلدبرگ (1981) و مک ‌کری و کاستا (1987) توسعه یافت. این پنج عامل در زیر آورده شده است.

روان رنجور خوییNeuroticisim: مؤثرترین قلمرو مقیاس های شخصیت تقابل سازگاری یا ثبات عاطفی با ناسازگاری یا نوروزگرایی می باشد. روان رنجور ها نگران، ناایمن، عصبی و بسیار دلشوره ای هستند.

برون گراییExtraversion: برون گراها افرادی معاشرتی حراف، لذت جو، با محبت هستند.

انعطاف پذیری (آزاد اندیشی)Openness to experience: افراد انعطاف پذیر، گشوده، متکبر، مستقل، خلاق و شجاع هستند.

همسازی (دلپذیری ، خوشایندی)Agreeableness: افراد همساز سازگار، خوش قلب، دلسوز، ساده دل و مؤدب هستند.

مسئولیت پذیری (وظیفه شناسی ، با وجدان بودن)Conscientiousness: افراد مسئولیت پذیر با دقت، قابل اعتماد، سخت کوش و منظم هستند.

در پژوهش های اخیر این 5 عامل به دو عامل آلفا و بتا که هر کدام چند عامل را در بر می گیرند، تقلیل یافته است.

تفکر تاملی

یکی از عوامل تاثیر گذار بر پیشرفت تحصیلی دانش آموزان تفکر تاملی است. از نظر ديويي[1](1933) تفکر تاملی عبارتست از " بررسي فعال، مداوم و دقيق يا هر شكل فرضي دانش با توجه به دلايلي كه آن عقيده را تأييد مي كنند و نتايج بيشتري كه اين عقيده به آنها گرايش دارد" (ص،17).

یکی از تأثیر گذارترین افراد در این حیطه پژوهشی، جک مزیرو[2] (1991، نقل از کمبر و لانگ، 2000)می باشد. وی یک چارچوب کاربردی، مهم، مستدل و مفهومی برای ارزیابی این مفهوم ابداع کرد. مزیرو (1991، نقل از وونگ و همکاران، 1995).فعالیت تأملی را از فعالیت غیر تأملی جدا کرد. از نظر وی، هر آگاهی از افکار و احساسات، تأملی نیست. وی دو نوع فعالیت را از هم جدا کرد: بدون تأمل که نوعی عمل عادی است، مثل تایپ کردن و رانندگی کردن و عمل متفکرانه که شامل یک مرور انتخابی از یادگیری قبلی تا ارزیابی تعمدی از آن را می شود (کمبر (2000، نقل از كمبر و لانگ، 2000). وی چهار زیر مجموعه برای تفکر تأملی در نظر گرفته است:

عمل عادی[3] که یک فعالیت خودکار و همیشگی است و با هشیاری کمی رخ می دهد؛

 فهمیدن[4]، که در آن، فرد از دانش موجود استفاده می کند تا جایی که دانش از خلال طرحواره ها و و دیدگاه های معنی دار موجود شکل می گیرد و خلاقیتی در تفکر رخ نمی دهد؛

تأمل[5]که عبارتست از توجه همراه با دقت  مداوم و فعال در مورد هر عقیده ای که  مطرح می شود و جستجوی بهترین دیدگاه

و در نهایت، تأمل انتقادی[6] به عنوان سطح بالاتری از تفکر تأملی که شامل آگاهی از این مسائل که چرا مسائل را درک می کنیم و از چه طریقی احساس و عمل می کنیم.



[1]Dewey

[2]Mezirrow

3. habit action

4.understanding

5.reflection

6.critical reflection

7.Trautwein&Ludtke