تحول شرم و گناه                                                            Development of shame and

شرم و گناه هیجاناتی هستند که معمولا فرد هنگام ارزیابی توسط خود و یا دیگران و به هنگام سرپیچی یا ناتوانی در رسیدن به استانداردها و هنجارها و یا علایق و خواسته ها، احساس می کند. افراد معمولا زمانی احساس شرم و گناه می کنند که عمل ناشایستی را انجام داده باشند. عملی که ممکن است به نظر دیگران یا حتی صرفا به نظر خود آنها ناشایست باشد ( ونگ و تسای، 2007 ) . به همین دلیل هم این احساسات معمولا به عنوان عواطف اخلاقی در نظر گرفته می شوند . بعلاوه شرم و  گناه به عنوان هیجاناتی محسوب می شوند که با خود آگاهی[1] در ارتباطند. در حقیقت روانشناسان تحولی معتقدند که احساس شرم و گناه، معمولا پس از اینکه کودک توانست خود را در آینه بشناسد، ایجاد     می شوند یعنی زمانی که " خود" شکل می گیرد. بنابراین درک این عواطف نیازمند وجود" خود" و یا توانایی ادراک خود به عنوان ابزاری برای ارزیابی است ( لیوز، 1997 ؛ نقل از وونگ و تسای، 2007).

عواطف خود آگاه به هیجاناتی گفته می شود که برای دست یافتن به آنها آگاهی از "خود" الزامی است. این عواطف شامل احساس خجالت، حسادت، همدردی، شرم، گناه و غرور می شوند. نخستین گروه از این عواطف (احساس خجالت، حسادت و همدردی) که در پایان دوسالگی تحول می یابند، نیازی به ظرفیتهای پیچیده شناختی و توجه و آگاهی به استانداردها ندارند درحالی که دسته دوم با توجه و درک استانداردهای اجتماعی و توانایی ارزیابی خود ( سه سال به بالا) تحول پیدا می کنند (لویز، 2011).

در این بررسی سعی داریم تحول احساس شرم و گناه را به عنوان عواطف خود آگاه بررسی کنیم. بدین منظور ابتدا تفاوت احساس شرم و گناه با احساس خجالت، بررسی خواهد شد و سپس تحول این مفاهیم در دیدگاه روان تحلیل گری، مورد بررسی قرار خواهد گرفت.  

تفاوت احساس شرم با گناه و خجالت                                  

ریشه کلمه شرم در زبان انگلیسی از پوشیدن و پوشش می آید ( لویز،1971؛ نقل از تانجنی و دیرینگ، 2002). از دیدگاه نظریه عواطف یا اثر[2]شرم یکی از واکنشهای کوتاه مدت و غریزی است. از این دید احساس گناه رفتار آموخته شده ای است که ضرورتا متوجه تحقیر یا سرزنش "خود"[3] است که همراه با احساس شرم که در نتیجه این رفتار بوقوع پیوسته احساس کلی گناه را به وجود می آورد. برخی پژوهشگران معتقدند شرم نوعی احساس سرزنش خود محسوب می شود که با ارزیابی منفی خود فراگیر[4] همراه است. برخلاف آن احساس گناه، احساسی است که کمتر "خود" را تهدید می کند چرا که مربوط به رفتارهای مشخص است در حالی که احساس شرم به شکلی همه جانبه خود را درگیر می سازد (تانجنی و دیرینگ، 2002). اما این دو چه تفاوتی با خجالت دارند؟

  در واقع تفاوت کاملا مشخص و استانداردی بین شرم، گناه و خجالت[5] وجود ندارد (تانجنی، 1996؛ نقل از تانجنی و دیرینگ، 2002).  بر اساس نظر روث بندیکت، مردم شناس فرهنگی احساس شرم ناشی از سرپیچی از ارزشهای فرهنگی یا اجتماعی است در حالی که احساس گناه در نتیجه تخلف از ارزشهای درونی ایجاد می شود (نقل از ویکیپدیا). هلن لویز (1971) روان تحلیلگر معتقد است که"تجربه شرم مستقیما با خود در ارتباط است در حالی که احساس گناه بر آنچه انجام شده  متمرکز است".  تفاوت احساس شرم با خجالت نیز در این است که شرم بر خلاف خجالت لزوما با تحقیر شدن در ملأ عام همراه نیست. بنابراین فرد می تواند پیش خود احساس شرم داشته باشد اما برای آنکه احساس خجالت را تجربه کند می بایست حتما عمل انجام شده در حضور جمع صورت گرفته باشد( تانجنی و دیرینگ،2002). اما از دیدگاه تحول شناختی احساس خجالت، پیش از شرم در کودک ایجاد می شود. این احساس در واقع هیجانی پیچیده است که هنگام درک مفهوم "من" ایجاد می شود. در این زمان است که کودک متوجه می شود که "او" موضوع توجه به فرد دیگر است. در همین زمان است که توجه دیگران به عنوان ایجاد کننده احساس خجالت تأثیر گذار است. مثلا تعریف از یک کودک نوباوه ممکن است سبب احساس خجالت در او شود. حتی گاهی اشاره کردن به کودک و گفتن نام او نیز موجب بروز این احساس می شود(لویز، 2011). برای درک این احساس که در پایان دوسالگی تحول     می یابد، نیازی به توجه و آگاهی از استانداردها نیست درحالی که احساس شرم از سه سالگی و با بروز آگاهی از هنجارها و باید و نبایدها و توان ارزیابی خود ایجاد می شود (لویز، 2011).

 

رابطه شرم و خشم در روابط بین فردی

شرم احساسی بسیار دردناک و ویرانگر است. وقتی فرد پس از تخطی یا شکست احساس شرم می کند، نه تنها خود را به دلیل آن اتفاق سرزنش می کند بلکه تمامیت وجود خود را به چالش می کشد : ممکن است خود را به عنوان موجودی پست، بی عرضه و بی فایده بداند. به این ترتیب شرم تهدید بزرگی برای " خود" محسوب می شود. لویز (1971) معتقد است شرم چنان احساس خشمگینی و خصومتی در"خود"  ایجاد می کند که شخص را ناتوان ساخته و درهم می شکند. بنابراین شرم می تواند با احساس خشم مرتبط باشد اما چگونه؟

پژوهشهای اندکی به بررسی روشها و استراتژیهایی که افراد در مقابل احساس شرم به کار می برند پرداخته اند اما به طور کلی     می توان گفت در مقابل چنین احساسی دو راه مقابله وجود دارد. یکی کناره جستن[6]  از موقعیتهایی که در فرد احساس شرم ایجاد می کنند که این راهبرد موثر نیست چرا که فرد را با این واقعیت رو به رو می سازد که می تواند فرار کند اما شرمگین بودن او پوشیده نمی ماند. راهبرد دیگر آن است که افراد دیگران را به جای خود سرزنش می کنند یعنی به کار بردن مکانیسمی حمایتگر برای ایگو . با این مکانیسم یعنی برونسازی سرزنش، شخص می تواند اعتماد به نفس خود را حفظ کرده و خود آگاهی دردناک خود را کاهش دهد. در واقع می توان گفت اگر یک نوع خود آگاهی منفی وجود داشته باشد همان احساس شرم است که فرد با کاهش این خودآکاهی احساس دردناک خود را کاهش می دهد. احساس عصبانیت[7] که با "خود" همراه می شود، احساسی یاری گر است چرا که شخص را در بازیابی کنترل و عاملیت خود موفق می سازد. شرم احساسی ویرانگر است که خود را به بی ارزشی و پست بودن متهم می کند درحالی که عصبانیت از دیگران و سرزنش کردن آنها تکیه گاهی برای خود محسوب می شود. البته ناگفته نماند که این احساس خشم مانعی برای روابط بین فردی است چرا که فرد مقابل علت این عصبانیت را نمی داند و برای او چنین احساسی غیر قابل انتظار است ( تانجنی و دیرینگ، 2002). Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

دیدگاه روان تحلیلگری و احساس شرم و گناه

علی رغم اهمیت عواطف خود آگاه، اطلاعات اندکی در زمینه تحول این هیجانات وجود دارد. احتمالأ داروین نخستین فردی است که شرم و گناه را در کتاب " جلوه های عواطف در انسان و حیوانات" تصویر کرد. اما این نوشته ها تا حدود 40 سال قبل مورد توجه هیچ روانشناس تحولی قرار نگرفت. یکی از دلایل این غفلت تأکید فروید بر احساس گناه و نزدیکی مفاهیم شرم، گناه و خجالت بود ( لویز، 2011).

به لحاظ تاریخی احساس گناه و نه شرم، به عنوان  بزه در گروه بیماریهای روانی قرار می گرفت. فروید ( 1896- 1953) ارتباط بلقوه شرم و گناه را به عنوان عوامل مرتبط با بیماریهای روانی مورد بررسی قرار داد. در 1905، فروید شرم را به عنوان نوعی مکانیسم واکنش معکوس نسبت به عریانگری جنسی در نظر گرفت. اما در نوشته های پایانی خود، موضوع شرم را رها کرده و بر مفهوم سازی شناختی احساس گناه که از تعارض بین ایگو و سوپر ایگو بر می خاست سخن گفت ( تانجنی و دیرینگ، 2002).

از دید روان تحلیل گری در هر فرهنگی برخی محدودیتها در مورد مشروعیت تجارب و اعمال جستجوگرانه وجود دارد. برخی سوالات ممکن است پرسیده نشوند و برخی اعمال اجازه بروز نداشته باشند. واکنش بزرگسالان تعیین می کند که کودک یاد بگیرد که بازی جنسی، پرخاشگری، استمنا و سایر رفتارهای منع شده قابل پذیرش هستند یا خیر. کودکان به تدریج ممنوعیت های فرهنگی را درونی کرده و  یاد میگیرند که از کنجکاوی در اموری که تابو هستند خود داری کنند (نیومن و نیومن،2011). 

از دید فروید سوپر ایگو و تاکتیکهای ایجاد اضطراب و گناه در آن به حل تعارض ادیپال مربوط می شود. ترس از اخته شدن توسط پدر، علاوه تکانه های جنسی و پرخاشگرانه ای که کودک نسبت به والدین خود پیدا می کند، سبب می شود که کودک در مقابل هر نوع سرپیچی احساس گناه از خود نشان دهد. بعد از حل تعارض ادیپ نیز، احساس گناه نه تنها به پدر، تعمیم می یابد بلکه به درونی شدن اقتدار سوپر ایگو منجر می شود.  اما در مورد شرم، فروید بسیار غیر سیستماتیک موضع گرفته است . اخیرا تعدادی از نظریه پردازان غفلت نسبی فروید نسبت به موضوع شرم را در نتیجه ناتوانی او  برای تمایز مفهوم ایگو و خود[1] در نتیجه تمرکز بر مدل تعارضی دفاعی کارکردهای روانشناختی[2] دانسته اند ( لویز، 1987، میلر، 1985، موریسون، 1989، نقل از تانجنی و دیرینگ، 2002). Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

بنابراین در دیدگاه روان تحلیلگری کلاسیک فروید ارزیابی معطوف به خود (شرم) و ارزیابی معطوف به رفتار (احساس گناه) هر دو به ایگو مربوط بوده و تحت عنوان احساس گناه شناخته می شوند. اما در سالهای بعد تلاش فزاینده ای برای تمایز بین احساس شرم و گناه صورت گرفت ( به عنوان مثال، هارتمن و لوینستون، 1962؛ جاکوبسون 1954؛ پیرس و سینگر، 1953). اصطلاح متروک و دور افتاده فروید از ایگو ایده آل دوباره روی کار آمد و توسط روانشناسان ایگو که به تمایز بین ایگو ایده آل و سوپر ایگو می پرداختند مورد توجه قرار گرفت(تانجنی و دیرینگ،2002). پیرس و سینگر، (1953) با به کار بردن این تمایز، احساس گناه را نتیجه تعارض میان ایگو و سوپر ایگو دانستند در حالی که احساس شرم را تمایز بین ایگو ایده آل و ایگو دانستند(تانجنی و دیرینگ،2002). سرپیچی از موارد ممنوعه سوپر ایگو سبب ایجاد احساس گناه و اضطراب می شود که ریشه در اضطراب اختگی دارد ( مشابه آنچه فروید خود گفته بود)   اما ناتوانی در رسیدن به معیارهای ایگوایده آل سبب احساس شرم و حقارت و در نتیجه ترس از دست دادن عشق می شود. تمایز نئوفرویدیها از شرم و گناه پیش زمینه کار لویز (1971) و تمایز  بین شرم و گناه با توجه به "خود " یا رفتار شد. این عناصر در نظریه اریکسون نیز به صورت احساس شرم و تردید و همچنین احساس گناه که در اثر رفتار نامناسب ایجاد می شوند، دیده می شوند (تانجنی و دیرینگ،2002). Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

با این حال تمایز نئوفرویدیها تمایزی خالی از اشکال نبود به عنوان مثال لیندزلی هارت (1984) در بررسی عمیق و پدیدار شناسانه شرم و گناه نشان دادند که شرم حاصل نرسیدن به ایده آلهای مثبت نیست بلکه بازشناسی این مسأله است که " ما کسی هستیم که نمی خواهیم باشیم " یعنی نوعی ایده آل منفی. بنابراین تعاریف و بررسی های بعدی احساس شرم و گناه از دیدگاه روان تحلیلگری فاصله گرفت ( تانجنی و دیرینگ،2002).



[1] - self

[2] - conflict-defense model of psychological functioning

 



[1] - self conscious

[2] - affect theory

[3] - self blaming

[4] -global self

[5] - embarrassment

[6] - withdraw

[7]- anger

رویکردهای یادگیری

ریشه رویکردهای یادگیری به کار مارتون و سالجو (1976) بر می گردد. جایی که 2 طبقه اصلی رویکردهای یادگیری شناسایی شدند: سطحی و عمیق. بر اساس این دیدگاه، ممکن است دانش آموزان رویکرد عمیق به یادگیری را با توجه به فهم ارتباط و معنای آن در خصوص دانش و تجارب شخصی اتخاذ کنند. در مقایسه، ممکن است دانش آموزان یادگیری سطحی داشته باشند تا جایی که تنها  به حفظ اطلاعات برای تولید دوباره بسنده کنند و هیچ گونه تحلیلی انجام ندهند
 
دیدگاه دیگر مربوط به کار بیگز (۱۹۸۷) است. وی با ارائه مدلی به بررسی ابعاد یادگیری در کلاس درس پرداختند :عوامل پیش از تدریس (presage) که شامل مواردی است که قبل از یادگیری اتفاق می افتد؛ عوامل در حین تدریس (process) که ابعاد در حین یادگیری را شامل می شود و ابعاد پس از یادگیری (product) که نتایج بعد از یادگیری را مد نظر قرار می دهد؛ پرداخت.
 

بر اساس این مدل، سه رویکرد رایج برای یادگیری وجود دارد : رویکرد سطحی که شامل بازآفرینی دوباره آنچه آموخته شده جهت پاسخ گویی به حداقل نیازهاست؛ رویکرد عمیق که شامل فهم واقعی از چیزی است که یادگرفته شده است؛ هر رویکرد، ترکیبی از دو عامل است: راهبرد و انگیزش. انگیزش، چرایی انتخاب رویکرد را تبیین می کند و راهبرد به فعالیت هایی که دانش آموزان برای یادگیری انجام می دهند، مربوط است.ترکیب های مختلف انگیزش و راهبرد انواع مختلف یادگیرندگان را ایجاد می کند (باتل، کولینز و مکینز، 1997). یادگیری مؤثر نیازمند تناسب میان انگیزش و راهبرد است. از طرفی، ممکن است دانش آموزان رویکردهای آمیخته برای یادگیری داشته باشند.

عشق...

عشق به عنوان یک پدیده روانی همواره مورد توجه روانشناسان بوده است. یکی از نظریه های مربوط به آن که محور بیشتر پژوهش ها بوده است مربوط به لی (۱۹۷۶) است. عشق را از نظر وی می توان در قالب شش سنخ مطرح کرد:

سه سبک اولیه عشق تحت عنوان لودوس، استروگ و واروس.

لودوس، سبک عشق افرادی است که به سادگی از یک رابطه به سراغ رابطه  دیگر می روند یا همزمان در بیش از یک رابطه  ساده وارد می شوند و دارای حداقل تعهد هستند؛ این عشق در میان مردان بیشتر است و هنگامی که افراد احساس کنند که واقعاً عاشق شده اند کاهش می یابد؛

استروگ، صمیمیتی آرامش بخش است که به آرامی و با مشارکت متقابل و خود فاش سازی تدریجی رشد می کند این نوع عشق در ازدواج های همسالان نوع اصلی است و   با این اعتقاد عجین است که همسر شما بهترین دوست شماست؛

 اروس که یک تجربه هیجانی تحلیل رونده و کشش ناگهانی جسمانی و شهوانی است که به طور نزدیک با با ادراک شریک به عنوان زیبای ایده آل مرتبط است، این همان عشق در نگاه اول است.

لی همچنین سبک های پراگما میان لودوس و استروگ، آگاپا میان استروگ و لودوس، مانیامیان لودوس و اروس به عنوان سبک های ثانویه عشق معرفی کرد. 

 پراگما، جستجوی شریکی که با سن، مذهب، پیشینه، شخصیت و طبقه  اجتماعی وی مشابه است و این ها بر  احساسات مقدم است، این نوع عشق تأکید زیادی روی تناسب اجتماعی دارد ،

 آگاپا، عشقی است نامشروط تؤام با توجه، گذشت و بخشش، هیچ انتظاری برای عمل متقابل وجود ندارد، این عشق شامل ایثار و فدا کردن خود است 

مانیا از اشتیاق هیجانی تؤام با حسادت و دل  مشغولی و وسواسی که با انحصارگری، وابستگی، ناایمنی و نشانه های جسمانی بیماری  یک فرد مضطرب و ترکیبی از هیجان های مثبت و منفی و ترس از طرد شدن همراه است.