Executive Functions and cognitive complexity and control model: ccc

کارکرد اجرایی  و مدل ccc زلازو                          

کارکردهای اجرایی مجموعه ای از کارکردهای شناختی سطح بالای ذهنی هستند که برای انجام رفتارهای مبتنی برهدف ضروریند. به کار بردن حافظه فعال، کنترل بازداری، خودگردانی، برنامه ریزی، سازمان دهی و خودتنظیمی مجموعه ای از این کارکردهای شناختی هستند. کارکرد اجرایی یک سازه کارکردی است و به همین دلیل بر اساس پیامدهای رفتاری خود تعریف می شود. این پیامدهای رفتاری افکار و رفتار هدفمند هستند ( زلازو، 2004) مکانیسمهای اصلی که کارکرد اجرایی را محقق می کند احتمالا گسترده اند و بحثهای بسیاری برانگیخته اند. دقیقا مشخص نیست که این کارکردها از چه تشکیل یافته اند اما توسط لوب فرونتال هدایت شده و با استفاده از تکالیفی مثل جور کردن کارتهای ویسکانسین اندازه گیری می شوند. در کارتها سه قاعده برای جور کردن وجود دارد: جور کردن بر اساس رنگ، شکل و تعداد شکل زیر نمونه ای از این کارتها را نشان می دهد. 


در این تکالیف از کودک خواسته می شود که ابتدا بر اساس رنگ شکلها را جور کنند ( آبیها یک طرف و قرمزها طرف دیگر  صرف نظر از شکل ) بعد از انجام صحیح تکلیف، قاعده بازی عوض می شود به طور مثال، جور کردرن کارتها بر اساس شکل ( دایره اینجا مثلت اینجا) در اینجا کودک باید صرف نظر از قاعده اول یا رنگ بر اساس شکل، کارتها را جور کنند.

پژوهشها نشان می دهند که سه ساله ها تنها می توانند بر اساس قاعده اول کارتها را جور کنند اما نمی توانند وقتی قاعده بازی عوض می شود از قاعده اول فاصله بگیرند. یعنی با اینکه می دانند قاعده بازی عوض شده است، باز هم بر اساس قاعده اول یا رنگ کارتها را جور می کنند( زلازو، 2004). چرا چنین خطایی رخ می دهد؟ به نظر می رسد کودکان در کاربرد قاعده برای حل مسأله مشکل دارند بنابراین نقص در کارکردهای اجرایی است.مدلهای مختلفی به بررسی چگونگی رخداد این خطا ها پرداخته اند اما یکی از این رویکردها که برای درک کارکرد اجرایی و تحول آن در خلال کودکی مطرح شده است مدل ccc است که بر اساس آن تغییرات مرتبط با سن در کارکردهای اجرایی به تغییرات در پیچیدگی قواعد سلسله مراتبی مرتبط است. قواعدی که کودک می تواند از آنها برای فرمول بندی و حل مسأله استفاده کند. تغییرات مرتبط با سن با حد اکثر پیچیدگی در سیستم قواعد مشخص می شوند که افزایش در میزان استفاده هشیارانه و تأمل بر قواعد تجسم شده در ذهن را به لحاظ بیولوژیکی ممکن می سازند. بر اساس این رویکرد سه ساله ها می توانند به راحتی دو قاعده را با یکدیگر هماهنگ کنند. اما نمی توانند یک جفت قاعده متناقض را با یکدیگر مقایسه کرده و به شیوه ای انعطاف پذیر ذهن خود را از یک جفت قاعده به یک جفت قاعده دیگر متمرکز سازند. بر اساس این مدل یک سیستم قواعد سلسله مراتبی وجود دارد که به تدریج و با گذشت زمان و افزایش سن و در اثر تعامل کودک با محیط بیرون و البته تحول ساختارهای بیولوژیک مغز، پیچیده تر می شود. یک سیستم سلسله مراتبی که از قواعد سطح پایین و ساده شروع می شود این قواعد سطح پایین شبیه طرحواره های استریو تایپی عمل می کنند و در مسائلی که به سطح پایین هشیاری برای تصمیم گیری نیازمندند مربوط می شوند. اما با پیچیده تر شدن سطح مسأله جوابگو نیستند و بنابراین این قواعد در دل قواعد سطح بالاتر قرار می گیرند یعنی قواعدی که به هشیاری بالاتر نیاز داشته و امکان مقایسه  و در نظر گرفتن شرایط و موقعیت و بافت را داشته باشند. بنابراین طبق این مدل افزایش پیچیدگی سیستم شناختی و کنترل بر رفتارها با افزایش سن ممکن می شود( زلازو، 2004).

Zelazo, P. D., Craik, F. I. M., and Booth, L. (2004). Executive function across the life span. Acta psychological.115, 167-183.  

 

احساس تنهایی

 

احساس تنهایی تنها زائیده زندگی مدرن شهری و پیشرفت تکنولوژی نیست؛ از زمان های باستان توجه به این مسئله ذهن بشر را به خود مشغول کرده است.  با آنکه احساس تنهایی از دهه 1950 مورد توجه محققان به عنوان سازه ای تجربی قرار گرفت؛ اما پژوهش های آن از دهه 1970 و با انتشار کتاب اثر گذار ویس (1973) با عنوان  ”احساس تنهایی: تجربه انزوای عاطفی و اجتماعی“آغاز شد.

احساس تنهایی یک احساس غمگینی و ناراحتی توام با گوشه گیری، تعریف شده است: احساس تنهایی، تنها شدن، بریدن یا جدا شدن از دیگران است که با احساس عدم اشتیاق برای برقرار ی ارتباط، تماس یا نزدیکی با دیگران همراه است.

دیدگاههای نظری متفاوتی پیرامون بررسی شکل گیری و تجول احساس تنهایی مطرح شده است. برخی از متخصصان نظری سالیوان و بالبی به روابط میان والد-کودک توجه نشان داده و عدم برقراری مناسب ارتباطات توام با ایمنی و رضایت در کودک را عامل تجربه احساس تنهایی دانسته اند.

دیدگاه تکاملی بر این مسئله تاکید می کند که نیاکان ما در ابتدای تاریخ برای حفظ خود از آسیبهای محیطی و در حقیقت احساس تنهایی که برای ایشان به وجود می آورد سعی می کردند که به صورت دسته جمعی و در ارتباط با هم زندگی کنند مانند نوزاد انسان که برای ادامه حیات نیازمند ارتباطاتی از این دست است. با پیچیده تر شدن جوامع، خود ارتباط به دلیل تغییرات نیازهای انسان مورد توجه قرار گرفت. کودک انسان با افزایش سن نیاز به برقراری ارتباطات ایمنی بخش باافراد دیگر است که زمینه  های آن در کودکی شکل گرفته است.

نوجوانی به دلیل ویژگیهای خاص و منحصر به فردی که به همراه می آورد احساس تنهایی خاص خود را نیز ایجاد می کند. نوجوانان بر خلاف کودکان که نمی توانند با داشتن درک درست از احساس تنهایی درباره آن صحبت کنند، می توانند احساسات خود را بیان کنند. از نظر برخی از متخصصان احساس تنهایی در این مرحله امری بهنجار است. نوجوانان در این مرحله با ویژگیهای خاص شناختی خود نظیر فرضیه پردازی و خودمحوری که دارند و با فکر اینکه روزی از پدر و مادر خود جدا می شوند نوعی غم  را تجربه می کنند که نشانگر احساس تنهایی آنهاست.

به نظر شما با توجه به نقش حیاتی ارتباطات اجتماعی در جلوگیری از تجربه احساس تنهایی،  مدرسه و معلمان چه نقشی در عبور ارام تر نوجوان ار این مرحله دارند؟ راهکارهای شما چیست؟

باورهای معرفت شناختی

معرفت شناسی شاخه ای از فلسفه است که با ماهیت دانش و یادگیری سرو کار دارد. مطالعه تجربی این حیطه به مطالعات پیاژه باز می گردد که با طرح معرفت شناسی تکوینی این فرضیه را مطرح ساخت که اگر بفهمد دانش چگونه نزد کودکان ساخته می شود آنگاه می فهمد که دانش چیست.

آغازگر پژوهش های تجربی پری(۱۹۷۰) می باشد که با مصاحبه هایی که با گروه دانشجویان انجام داد با طرح مواضعی در شکل گیری باورهای معرفت شناختی به بررسی تحول باورها پرداخت.

شومر(۱۹۹۰) اولین کسی بود که  به بررسی باورها با استفاده از پرسش نامه پرداخت و باورها را در طبقات کم و بیش مستقلی معرفی کرد: ۱- توانایی یادگیری ذاتی است۲-دانش امری  حتمی است و قطعیت دارد ۳- دانش مقوله ای ساده است و ۴- یادگیری سریع اتفاق می افتد.

Photo

شومر (۲۰۰۴)در ادامه تحقیقات خود  با ارائه مدل هایی که در آن نقش زمینه های فرهنگی بسیار مشهود و قابل توجه است به جای مرحله از (transition) صحبت کرده است. نکته قابل توجه در مدل های ارائه شده توجه به نقش معلم، همسالان و خانواده در شکل گیری باورهای افراد نسبت به دانش و یادگیری است که از نظر شومر (۲۰۰۴) باورهای افراد نسبت به جهان را نیز می توان از خلال مطالعه این باورها تبیین کرد.

به نظر شما چگونه می توان با توصیف باورهای معرفت شناختی افراد نسبت به ماهیت دانش و یادگیری، باور آنها درباره جهان اطراف را تبیین کرد؟